![]() |
![]() |
|
|
LOVE STORY LOVE STORY
LOVE STORY welcome to my weblog
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 17:8 توسط فرنوش |
|
با همه ی بی سرو سامانیم٬ باز به دنبال پریشانیم
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 15:5 توسط فرنوش |
|
|
به چشمانت که چشمانم به چشمان تو می نازد |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 12:9 توسط فرنوش |
|
|
عزيزترينم يک سال پيش تصميم گرفت بره سربازي ،بعد از کلي دنگ و فنگ قرار شد برن مرکز استان
تا ببينن که هر کي کجا مي افته،روز رفتن فرارسيد (يه روز از تابستون گرم خدا)از اول صبح حالم شديداً بد بود. انگار دنيا با من به عذا نشسته بود.خيلي خيلي دلم گرفته بود همش گريه مي کردم،(چون عشقم هم بهم گفته بود ممکن تا چند روز نتونم بهت زنگ بزنم) . دنيا شده بود عين يه کوير که آفتاب تو وسط آسمونش. اصلاً با کسي حرف نمي زدم چون يه بغض گنده راه گلوم رو بسته بود ٬ناهار هم نتونستم بخورم. خلاصه تا عصر با اين حالم سر کردم(انگار زمان ايستاده بود و انتظار عذاب آور تر از هميشه شده بود). عصر زنگ زدم خونشون برادرش بر داشت اينقدر گريه مي کردم که نمي تونستم حرف بزنم،با هزار دردسر پرسيدم ح زنگ زده؟گفت:آروم باش! ح اگه بتونه برنه اول از همه به تو مي زنه. سرتون رو درد نيارم،خلاصه شب زنگ زدو اينقدر گريه کرديم و از دل تنگيمون گفتيم که قيد سربازي رو زد. توي اين روز بود که معني انتظار رو فهميدم. |
|
+ نوشته شده در
جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 12:1 توسط فرنوش |
|
|
توی این مدت با کسایی آشنا شدم که یا عشقشون تنهاشون گذاشته یا به هر دلیل دیگه ای نمی تونن برسن به هم.
اما داستان عشق ما فرق می کنه،ما نه همدیگرو تنها گذاشتیم نه به هم بی وفا بودیم،توی این داستان روزگار با ما لجه! تحمل غم دوری واسه کسی که تنها باشه خیلی سخته اما واسه کسی که یه هم نفس داشته باشه راحتتره. *********************************************************************** * زندگی تاس خوب آوردن نیست٬ تاس بد را خوب بازی کردن است*
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 14:13 توسط فرنوش |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 12:19 توسط فرنوش |
|
¤ ترک دنیا کرده ام ترک جان هم می کنم غیر عشقت هر چه خواهی ترک آن هم می کنم ¤ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 14:33 توسط فرنوش |
|
|
تو کیستی٬ که من اینگونه بی تو بی تابم؟
شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم. تو چیستی٬ که من از موج هر تبسم تو بسان قایق سر گشته روی گردابم! تو در کدام سحر؟بر کدام اسب سپید؟ تو را کدام خدا؟تو از کدام جهان؟ ************** من از کجا سر راه تو آمدم ناگاه! چه کرد با دل من آن نگاه شیرین ٬ آه ! مدام پیش نگاهی٬ مدام پیش نگاه! ************** کدام نشأه دویده است از تو در تن من؟ که ذره های وجودم تو را که می بینند٬ به رقص می آیند ٬ سرود می خوانند! ************** چه آرزوی محالیست زیستن با تو مرا همین بگذارند یک سخن با تو: به من بگو که مرا از دهان شیر بگیر! به من بگو که برو در دهان شیر بمیر! بگو برو جگر کوه قاف را بشکاف! ستاره ها را از آسمان بیار به زیر؟! ************** ترا به هرچه تو گویی٬ به دوستی سوگند هر آنچه خواهی از من بخواه٬ صبر مخواه. که صبر ٬ راه درازی به مرگ پیوسته است! تو آرزوی بلندی و دست من کوتاه تو دور دست امیدی و پای من خسته است. **************
چراغ چشم تو سبزست و راه من بسته است. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 15:18 توسط فرنوش |
|
|
اول که می خواستم وبلاگ راه بندازم٬ براش نقشه های زیادی داشتم ٬ اما حالا بیشتر دوست دارم بنویسم٬ تا کمی آروم شم.
وقتی بخاطر انتخابی که کردی دائم سرزنشت کنند٬ وقتی از یه طرف غم دوری و از طرف دیگه فشارهای زندگی رو شونت سنگینی کنه٬ وقتی حس کنی کسی تو رو همراهی نمیکنه جز یکی که از تو تنهاتره٬وقتی...اونوقت مثل من حس میکنی یه تنهایی. گاهی وقتها دوست داری تو تنهایت غرق باشی و کسی حواسش بهت نباشه٬ اما گاهی دوست داری بهت توجه کنن و یا ازت بپرسن چته؟. چیزی که به من امید میده٬ همراه همیشگیمه.تنها دلیل بودنم٬ فقط اونه !اگه نباشه منم نیستم...
و چشم عاشق تو را که گریه کرد میکشم تو رفتی و بدون تو کسی نگفت با خودش که من بدون چشم تو چقدر درد میکشم |
|
+ نوشته شده در
شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 14:27 توسط فرنوش |
|
|
سلام!
من عاشقی ۱۹ ساله هستم.خوشحالم که یه جای کوچیک دارم تا بتونم توش درد دلامو ٬غصه هامو٬ تجربه هامو و... رو بنویسم. ۳ سال و نیم پیش با پسری آشنا شدم ٬از اون اول تا الان لیلی و مجنون همیم٬ تو سختیها تو خوشیها تو تنهایی ها... همیشه و همیشه کنار هم بودیم.نذاشتیم و نمی ذاریم کسی ما رو از هم جدا کنه. نمی تونم بهتون بگم عاشق نشین٬ چون اون وقت بزرگترین نعمت خدا رو از دست دادین. نمی تونم بهتون بگم عاشق بشین٬ چون نمی دونم طاقت درد کشیدنو دارین یا نه!؟ انتخاب با خود شماست... بسی گفتند :"دل از عشق برگیر"! که:نیرنگ است وافسون است وجادوست! ولی ما دل به او بستیم ودیدیم *که این زهر است٬ اما...نوشداروست* |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 15:55 توسط فرنوش |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
تولد وبلاگم:10/5/1386
تولد خـودم:14/7/1367 |
| دوستای عزیزم |
|
حسن آینه عشق(ر) چتر خیس(ش) غروب عشق(ج) سکوت(س) یاسمن جون یکی یه دونه عشق حقیقی عشق من عاشقم باش باران(ک) عشق جاودان(م) آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1386 |
| نویسندگان |
|
فرنوش گوسفند |
|
RSS
|